تبليغاتX
دومان

كشكول

 

 صدايش كردم، جوابم نداد. كلاه سبزي روي زمين افتاده  بود. نمي خواست  باز هم  

 

بنشيند.روي تكبرگ خشكي ايستاد وبا اشكهاي سبزش،بابخشي از وجودش شروع

 

كرد به هق هق كردن.ليز مي خوردومي نوشت.دوباره صدايش كردم،جوابم نداد و به

 

راه سبزش ادامه داد.بي صداولرز لرزان قدم بر مي داشت و با هر قدم، حرف ها پشت

 

سرمي گذاشت.بادست جلوي راهش رابستم.سرخورد و سرخود رفت. خسته بود از

 

من،ازتو،ازماو دستم رانگرفت. يواشكي كنارش نشستم. كاشكي اشك هاي سبزش

 

رانمي ديدم.تاكي مي توانم امانتدارباشم وحرف هايش رابا كسي درميان نگذارم.من

 

امانتدارخوبي نيستم.فقط همين يكبار.نبضم گرفت،وقتي نگاهش به من افتاد.....

 

 

تلنگر

 

تگرگ هاي ريز و درشت با سر و صدابه گوشه و كناركوبيده مي شوند.از كنار ديوارمي

 

غلتندو توي حوض خالي آب مي ريزند.به شيشه ها مي خورند و پخش نمي شوندو

 

فقط يك خال يخي به جامي ماند.باز بلند شدم و رفتم كنار پنجره ،از آن بالا به خيابان

 

نگاه كردم. چشمم افتادبه اشكي كه از گونه ام سرمي خورد.تگرگ شاخه هاي لخت

 

رامي لرزاند و صداي چندگنجشك،تلنگري به ذهنم زدو ازجلوپنجره كناركشيدم.يوسف

 

روي زمين دراز كشيده و پازل مي چيند.بي حوصله چند تكه مي چيندوبعدآن را كناري

 

مي اندازد و مي گويد، آبجي خيلي سخته. برام مي چيني؟به نشانه ي چيدن، سرم

 

را به طرف پايين تكاندم. دنبال  تكه اي مي گشتم كه گوشه هايي از گذشته به  يادم

 

آمد.  هفت ماه از نامزديمون مي گذشت  كه  پيرزني به مادرم  گفته بود، بالاخره  به

 

پارساهم زن دادن.....

 

  باچيدن چندتكه،رفتم توي فكر.يعني اين چندوقت پارسا،مثل سگ بهم دروغ گفته؟

 

اگه اصرارهاي پدرنبود،هنوزهم آزمايش نداده بودوحالاحالاهابايددروغ هاشو باور مي

 

كردم وهنوز هم،ازدماغ كشيدنش،چندشم مي شدو وقتي مي فهميدم تزريقيه كه

 

ديگه كارازكارگذشته باشه.آن قدرتوفكربودم كه تنهادو،سه تاتكه روبجاگذاشته بودم.

 

همش توفكروخيال بودم.....چه پازل هاكه برايم نچيده بودوچه سيگارها كه نكشيده

 

بود.كاشكي يه عمر نمي ديدمش..... داشتم ديوانه مي شدم..... تكه هاي پازل را

 

پهلوي هم چيدم،باخودم حرف مي زدم.بغض راه گلويم راگرفته بود.اگر دستم بهش

 

مي رسيد.....حيف كه اصلادلم نمي خواست خون كثيفش،كف اتاق بريزدو تكه تكه

 

هاي بدنش به ديوار اتاق بچسبد،كه پاك  كردنش بعدها  كلي مصيبت داشت. نمي

 

دانستم چه كار كنم.....تنفر و ناراحتي تمام وجودم راپر كرده بود. يك لگد به صندلي

 

راحتي اتاق پرت كردم ونشستم.آخرچرا شانس من؟اگر دستم بهش مي رسيد.....

 

ولي درحال حاضر چه كاري جزفحش دادن ازدستم برمي آمد؟!  فحش به پارسا مي

 

دادم.فحش به تمام تزريقي هاي عالم وفحش به خودم كه اين همه ساده بودم.تكه

 

تكه ي آرزوهاباتکه تکه ی پازل روي زمين پخش شد،بامتاركه.هيچ راهي نداشتم.

اعظم نوری
+ نوشته شده توسط دومان در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 22:27 |

موضوع این هفته کارگاه داستان :   نقاش و ریش

موضوعات قبلی را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دومان در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 13:12 |

عينكش را كه به چشمم زدم ، سرم گيج رفت طوري كه عاشق شدم . " تا حالا ماهي بدون تيغ خوردي ؟ "

-  " نه !  اما حرف تيغ دار زياد خوردم "

بعضي مواقع حرفش كه تمام مي شد بايد مي نشستم و تيغ هايش را جدا مي كردم . مي گفت كه چرا بدون اجازه عينكش را برداشته ام ، ولي فكر مي كنم كه او مي دانست . عمدا عينكش را جايي گذاشته بود كه من بردارم . حالا كه مرده ام فرقي نمي كند ، ولي يادم هست شب اول قبر خدا شخصا پرسيد كه چرا عينكش را بدون اجازه برداشته ام . من كه هاج و واج مانده بودم ، داشتم دروغ سر هم مي كردم كه خدا زد زير خنده . چنان قهقهه اي كه يك طرف كهكشان به لرزه افتاد . آن قدر خنديد كه من از حال رفتم .

 

به هوش كه آمدم آدم هاي روي كره ي زمين به هم بمب هسته اي تعارف مي كردند و بچه ها در سرما كلاهك هسته اي به سر مي گذاشتند . راستي چرا به جاي گروه 1+5 نمي گويند گروه 6 مهم نيست ، ولي گروه من B+است و با گروه خوني او فرق دارد . اين را پدرش مي گفت : " گروه خوني ما به هم نمي خورد ." ولي عشق كه خون ندارد . مثل ماهي است . فقط تيغ دارد . اگر خوب سرخش كني تيغ هايش را هم مي تواني بخوري .

- " تا به حال تيغ ماهي گلوت رو پاره كرده ؟ "

- " نه ! "

ولي بعضي حرف ها مثل تيغ گلوي آدم را پاره مي كند .

 

 

داخل سينما وقتي براي اولين بار دستم به دستش خورد ، قلبم 365 بار در ثانيه مي زد . آب دهانم را به زحمت قورت مي دادم . تا به خودم آمدم ، ديدم انگشتانش لاي انگشتان من گير كرده، بيرون هم نمي آيد . آهسته در گوشم گفت :‌" دوستت دارم ". من داد زدم ، به آسمان رفتم . همه جا روشن شد . به زمين برخوردم . خواستم دوباره اين كار را انجام دهم . دستم را روي دستانش گذاشتم ، دستم زمخت و سفت شده بود . گفت : " آقا چه كار مي كنيد ؟‌"

داخل اتوبوس بودم . تازه فهميدم چرا در اتوبوس ها قسمت زنانه از مردانه جداست . ايستگاه چندم كه پياده شدم ، ماهي هاي قرمز داخل تنگ ، كنار سبزه هاي روبان زده فرياد مي زدند تا سال تمام نشده ما را بخريد .

- " ماهيه خوشمزه شده ، نه ؟‌"

- " آره خيلي ".

 

قرار نبود برف بيايد ، گفت :‌" فردا كه مي آيي لباس بهتري بپوش " . ولي من كه هميشه بهترين لباس هايم را مي پوشيدم !

تازه به مفهوم نسبيت انيشتين پي بردم . " 33 هزار تومان براي يك پوليور ؟ " عاشق كه باشي دست خودت نيست . زماني مي فهمي كه حساب بانكي ات صفر شده باشد . صفر هم عدد خوبي است ، حد اقل آدم را متوجه چيزي مي كند .

پدرش حق داشت وقتي گروه خوني ات به او نخورد ، نمي تواني به او خون بدهي ، حالا هر قدر عاشق باشي و فداكار .

- " غذات كه تموم شد ، زحمت ظرف ها رو بكش ، من بايد زودتر برم ."

- " باشه چشم "

 

 کامیار کاوسی

+ نوشته شده توسط دومان در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 22:19 |
نوشتن

مارگ مک‌آلیستر

 برگردان : محمدعلی خامه‌پرست

 

داستان کوتاه کوتاه بیشتر شبیه نوشتن شعر است تا داستان. به این معنی که هر کلمه باید حساب شده، و هر جمله، در جهت پیش برد داستان باشد.

١- بند آغاز، مهمترین بخش داستان کوتاه است. خوانندگان‌تان را با آن مجذوب کنید و در کنش در حال گسترش داستان‌تان درگیر سازید.

٢-  در بند آغاز داستان باید:

ـ زمینه را آماده کنید

ـ شخصیت اصلى را معرفى كنید

ـ خلق و خوی شخصیت اصلى، سن تقریبى و هدف یا مسئله‌اش را آشكار كنید

ـ نشان دهید که اتفاق جالبی در شرف وقوع است

٣- با یك شخصیت شروع كنید و بگذارید شما را با خود به جایی كه می‌خواهد ببرد. بعد وقتی داستان نوشته ‌شد، ویرایشش كنید، شكل بدهید و نثرتان را محکم کنید.

٤- ببینید داستان، داستان چه كسی است؛ یك زاویه دید انتخاب كنید و تا آخر به آن بچسبید.

٥- شخصیت‌هایتان را مجبور نکنید با کلماتی صحبت کنند که به آن‌ها نمی‌آید یا در اعمالی درگیر شوند كه مناسب با شخصیت‌شان نیست.

٦- از توصیف‌ مفصل زمینه (زمان و مکان) پرهیز كنید. یک تصویر آنی و زنده به خواننده بدهید. چند واژه یا عبارت قدرتمند می‌تواند كارایی زیادی داشته باشد.

٧- از همان رویکرد شرح ظاهر شخصیت بهره ببرید. از کلماتی که تخیل خواننده‌ها را راه می‌اندازد استفاده کنید و بگذارید خودشان جاهای خالی را پر كنند.

٨- سعی کنید از طرح‌هایی که به تصادف‌ وابسته‌اند اجتناب کنید، همین طور سوء تفاهمی که در صورت گفتگوی شخصیت‌ها با هم می‌توانست برطرف شود. (به این ترتیب شما نویسنده‌ی خوبی خواهید شد که رضایت خواننده را فراهم می‌کند.)

٩- بسیاری از داستان‌های کوتاه شبیه لطیفه هستند: به یک پیچ یا نکته منتهی می‌شوند. مشکل‌ترین قسمت، ارائه‌ی منصفانه‌ی سرنخ‌ها به خواننده است طوری که پایان، بیش از حد بدیهی نباشد.

١٠- نشان دهید که شخصیت‌تان رشد یا به طریقى تغییر کرده، به درک جدیدی از مردم یا خود رسیده است؛ درسى را یاد گرفته است؛ رفتارش را تغییر داده است.

نکته:

اگر شخصیت‌تان به چیز مهمی پی ببرد، مطمئن شوید او از خلال کشمکش یا یک درس حسابی، به این درک رسیده است، نه به جهت ضعف، "آه، خدای من! من احمق قبلاً به آن راه اصلاً فكر نكردم!"

١١- به احساسات خوانندگانتان متوسل شوید. همه ما باخت، مصیبت، ناامیدی، رنجش را می‌شناسیم، اطمینان پیدا ‌كنید که احساسات، کارایی نیرومندی در داستانتان دارد.

١٢- کلمه به كلمه‌‌ی گفتگو باید حساب شده باشد. از تعارفات معمول نظیر:"امروز حال شما چطور است؟" اجتناب کنید. بگو مگو‌ها را بنویسید؛ بگذارید کنش‌ها در كلمات مناسب جا بگیرند. و به یاد داشته باشید که نیازمند نشان دادن هستید نه گفتن.

براى مثال، اگر بنویسید:

"مارسیا حقیقتاً از حرف‌های او خشمگین بود. هنگامی که فریاد زد، من نمی‌توانم آنچه را گفتید باور کنم! از اینجا بیرون بروید! صورتش از خشم سرخ شد."

به این ترتیب ده كلمه تلف كرده‌اید. به سادگى مى‌توانستید بگویید:

صورت مارسیا از خشم سرخ شد. "من نمى‌توانم آنچه را گفتید باور کنم! از اینجا بیرون بروید!"

١٣- وقتی زمان ویرایش رسید به یاد داشته باشید که هر کلمه باید در خدمت پیش برد داستان باشد. بله، مى‌دانم قبلاً این را گفته‌ام، اما ارزش دارد صد بار دیگر هم گفته شود چون یكى از سخت‌ترین کارهای یك نویسنده قیچی کردن است. شما کار دشواری در پیش دارید.

هر چیز غیرضرورى، مطلبی با بیان ضعیف یا بیش از حد مفصل، را قیچی كنید. در داستان کوتاه کوتاه، احتمال زیادی دارد آنچه حذف می‌کنید بیشتر به درد فروش کارتان بخورد تا آنچه نگه داشته‌اید.

١٤- آنچه را (به بازار) ارائه کرده‌اید، بخوانید. دردناک است اما بیشتر نویسنده‌ها با آن کنار می‌آیند و بی‌خود جوش نمی‌زنند.

١٥- برای شرکت در مسابقات داستان كوتاه، با دقت از درستی وضعيت‌ آغاز داستان مطمئن شوید.

--------------------------------------------------

www. writing4success.com\writing the short-short story منبع:

+ نوشته شده توسط دومان در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 13:42 |

دختر فروشنده توضیحاتی درباره‌ی تلویزیون‌های مدل جدید داد و به قیافه‌ی بی‌علاقه‌ی زن و مرد جوانی که به نظر نمی‌رسید خریدار باشند چشم دوخت. از لباس‌های گرانقیمت و نویی که به تن داشتند عطر دلپذیری به دماغش خورد. صاحب کارش ته فروشگاه پشت میزش مشغول حساب کتاب بود.

در فروشگاه باز شد و مردی با صورت گرد و دهانی که به خنده‌‌ای لاقیدانه باز مانده بود، در آستانه در ایستاد. کت و شلوار طوسی تمیز اما اتو نخورده به تنش زار می‌زد. لبه‌های یقه‌اش پف کرده و جیب‌‌اش شل و آویزان بود. به تلویزیون بزرگ ال‌سی‌دی پشت سر دختر اشاره کرد و گفت: این چند؟

دختر از کج و کوله شدن دهان و صدای نامفهوم مرد، چندشش شد. صورتش در هم رفت: چی می‌خوای؟

مرد، تلویزیون‌های ردیف مقابل را هم نگاه کرد. چشمهایش می‌درخشید و با دهانش ملچ ملوچ می‌کرد. به تلویزیون دوُر مشکی و پایه‌داری اشاره کرد: این چند؟

و به صورت دختر لبخند زد. زن و مرد مشتری که متوجه او شده بودند به همدیگر لبخند زدند و به طرف در فروشگاه رفتند. صاحب فروشگاه یک لحظه سر از میز برداشت. در بسته شد و زن و مرد جوان، همچنان در حال صحبت کردن با هم از جلو ویترین رد شدند و رفتند.

دختر بی‌حوصله گفت: چی می‌خوای؟ اینا گرونه!

مرد، با دیدن ناراحتی دختر آب دهانش را قورت داد. تلویزیون دیگری به چشمش خورد. با صدای ذوق‌زده‌ و بلندی گفت: این چند؟

دختر کمی خودش را عقب کشید: این فروشی نیست!

مرد به تلویزیون دیگری اشاره کرد. دختر گفت: این هم فروشی نیست.

با حیرت به صورت دختر زل زد. دختر لحن مهربانی به صدایش داد: اینا گرونه!

و در حالی که تلاش می‌کرد با دست، بسته‌های خیالی اسکناس را در هوا ترسیم کند ادامه داد: پول زیادی می‌خواد. داری؟

مرد دست کرد توی جیب شلوارش و یک بسته اسکناس دویست تومانی درآورد و گذاشت روی پیشخوان، از جیب بغل کتش نیز بسته‌ی دیگری درآورد و گذاشت توی جیب شلوارش، بسته‌ی روی پیشخوان را هل داد طرف دختر و بسته دوم را دوباره از جیب شلوارش بیرون آورد و آن را هم گذاشت کنار بسته‌ی اول. بسته‌ی اول را برداشت و شروع کرد به شمردن. هنوز ده، دوازده اسکناس آن را نشمرده بود که منصرف شد و دوباره آن را گذاشت روی پیشخوان. کارش که تمام شد به دختر لبخند زد و دهانش همچنان به خنده باز بود که برگشت طرف ردیف تلویزیون‌ها. با دست به یکی از آن‌ها اشاره کرد و گفت: این چند؟

دختر، بسته‌ی پول را که پرزهای ته جیب مرد بهش چسبده بود، با نک انگشت‌هاش برگرداند. یکی از دو زنی که جلو ویترین ایستاده بودند و تلوزیون‌ها را با انگشت به هم نشان می‌دادند وارد مغازه شد و قیمت یکی از آن‌ها را پرسید. دختر جلوتر رفت و گفت: قابل نداره!

مرد خندید و آب دهانش را هورت کشید. دختر به تلوزیونی که زن ِ جلو ویترین نشان می‌داد نگاه کرد و گفت: سیصد هزار تومن، مدل‌های دیگه داخل مغازه هست.

مرد دست کرد جیب‌هایش را گشت و چند اسکناس هزاری درآورد و گذاشت روی بسته‌ی اسکناس‌ها.

دختر برگشت و پول‌ها را به طرف مرد هل داد و گفت: پول‌هاتو بردار آقا !

چهره‌ی مرد برافروخته شد. با لکنت خواست چیزی بگوید اما کلماتش نامفهوم بود. بسته‌های اسکناس را برداشت و هول‌هلکی خواست بچپاندشان توی جیب شلوارش که نشد. دختر سرش را پایین انداخت و با فاکتورهای گوشه‌ی پیشخوان خود را مشغول کرد.

مرد جلوی دختر ایستاد و اسکناس‌ها را توی دستش تاب داد. دختر فاکتورها را پیش صاحب فروشگاه برد و مشغول صحبت شد، سرش را لحظه‌ای برگرداند و مرد را نگاه کرد، بعد برگشت و رفت پشت پیشخوان ایستاد. مرد به تلویزیون دیگری اشاره کرد و گفت: این چند؟

‌دختر با لبخند گفت: از این می‌خوای؟

مرد، صوتش باز شد و سرش را تکان داد. به طرف تلوزیون رفت و کف دستش را به صفحه‌ی تلویزیون کشید و برگشت بسته‌های اسکناس را دوباره روی پیشخوان گذاشت.

دختر گفت: خوب چه جوری می‌خوای ببریش؟ کسی رو داری کمکت کنه؟

مرد کتش را مرتب کرد و گفت: خودم، خودم.

دختر گفت: خیلی سنگینه! می‌افته می‌شکنه. می‌خوای بشکنه؟

مرد خم شد زانوی شلوارش را تکاند و صاف کرد. دختر ادامه داد: بهتره به یکی بگی بیاد کمکت کنه. خونه‌تون کدوم طرفه؟

مرد به طرف ویترین برگشت و با دست به طرفی اشاره کرد. دختر پول‌ها را داد دست مرد و گفت: اینا رو بزار توی جیبت.

مرد خواست خود را عقب بکشد. دختر گفت: وقتی اومدی تلویزیون رو ببری اینا رو هم بیار، باشه!

مرد لحظه‌ای مبهوت ماند و بعد خندید و به تلوزیونی که نشان کرده بود نگاه کرد.

دختر گفت: زود برو دیرت نشه!

مرد بسته‌ها را توی جیب شلوارت فرو کرد و با گام‌های بلند به طرف در رفت؛ از مغازه خارج شد و پشت سرش در را باز گذاشت. جلو ویترین در حالی که دستش را سایبان صورتش کرده بود به تلویزیون‌های داخل ویترین نگاه کرد.

دختر که در را بست و پشت ویترین آمد، مرد رفته بود.

 

(محمدعلی خامه‌پرست)

+ نوشته شده توسط دومان در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 17:53 |

صفحه اول كتاب را باز كرد و نوشت تقديم به برادرم. عزيزم. كه دور است. نبضم كه ميزند قلبم كه ميكوبد جاري ميشود در رگهايم جاري ميشوم در رگهايش ميبويمش ميبوسمش دنبالم ميدود بزرگتر است مي دانم كه پيروز مي شود. عاشق شوخي چشمانش هستم گلوله برفي را در يقه ام مي اندازد. پسرم ميگويد: ديدي پيروز شدم.

كلاه منگوله دار را از سرش برداشت دستكشهايش را كه فقط جاي شست آن جداست از دستهايش در آورد گوشه ي كاغذ از جيب كاپشن پسرك بيرون زده -ماماني اين را از حياط پيدا كردم.

عكس را از پاكت در آورد آدم برفي خيلي بزرگي نبود يك شاخه از كاج سوزني را مثل برگ زيتون دور سر ادمك حلقه كرده بودند انگار الهه ي آدم برفي ها بود جاي گوشهايش ليپتون آويزان كرده بودند و پشت عكس نوشته بود: اولين برف زمستاني كه نشست به ياد تو آدم برفي ساختم كسي نبود كه بدن آدم برفي اش را بردارم و جاي كله ي مال خودم بگذارم يا دستش را بگيرم و به زور و كشان كشان ببرم زير شاخه هاي خشكيده مو و بگويم: ببين خانه اسكيمويي ساختم. بيا تو نترس.

آنقدر كوچك بود كه فقط سرش را خم كرد و داخل شد پسر سينه خيز داشت ميرفت كه سقفش ريخت. داد ميزد نترس نترس و تند تند برفها را كنار زد و جسم كوچك را كه جمع شده بود كشيد بيرون -چيزيت نشد كه؟ نترسيدي كه؟ هان؟ چشمان درشت و سياه خيره شد به صورت پسر و زد زير گريه. بريده بريده گفت:چرا نيومدي؟ پشت سرم تاريك... سنگين.... پسر گفت: ببخشيد ببخشيد به خدا تقصير من نبود. به مامان نگو خب؟ به مامان نگي ها؟؟ آدم برفي ام مال تو.

برف مثل تكه هاي پنبه از آسمان ميريخت قطره اشك تمام صورتش را پايين آمد و ريخت روي كارت.

حالا هر سال از ژانويه تا آوريل زير درخت كريسمس هفت سين ميچينم و برايت فال حافظ ميگيرم:

زهي خجسته زماني كه يار باز آيد      به كام غمزدگان غمگسار باز آيد

زنگ در زده شد هر چه از آيفون صدا زد كيه كيه؟ صدا نيامد پالتو را انداخت روي دوشش شال را دور سرش پيچيد در را كه باز كرد گلوله برفي مستقيم خورد به سينه اش بهت زده نگاه كرد باورش نميشد به خودش آمد با دستهاي لخت برف را گلوله كرد و پرت كرد.

پسرك با چشمان گرد شده و دهن باز تماشا ميكرد. مادرش يك سمت حياط بود و مرد سمت ديگر دو تا سنگر ساخته بودند سرش را تند تند با هر گلوله از چپ به راست و از راست به چپ تكان ميداد كه مرد تكه ي قنديل را از ناودان كند دويد دنبال مادرش.

دخترك دويد سمت اتاق داخل راهرو كه شد پسر قنديل را انداخت داخل بلوزش.

پسرك گفت:مامان باز هم كه باختي !!!؟

مرد گفت: واي چند سال گذشت!!؟ برف امسال را تنهايي نتوانستم طاقت بيارم.

                

                                                                                                          سارا محمدي

+ نوشته شده توسط دومان در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 15:22 |

آرامش در شب برفي

 

با سر و صداي بچه هاي ريز و درشتي كه در كوچه زير پنجره اش در حال بازي بودند از خواب بيدار شد. ديشب هم مانند شبهاي يك سال گذشته خوب نخوابيده بود. شبي پر از كابوس و فكر و خيال هاي ديوانه كننده. از جايش بلند شد و پاهايش را از تخت آويزان كرد. ليوان آب و قوطي استوانه اي شكل قرصهايش را برداشت و دو تا از آنها را بلعيد و جرعه اي آب نوشيد. صداي بچه ها كه مي خنديدند و فرياد مي كشيدند مثل مته اي مغزش را سوراخ كرد. كف هر دو دستش را روي گوش هايش گرفت و زير لب غريد:" چرا خفه نمي شيد . . . ! تمومش كنيد!"

صداي زير دختر بچه اي جيغي كشيد و بقيه خنديدند.

ديگر طاقتش تمام شد و چنان محكم و سريع از روي تخت بلند شد كه چوبهاي كهنه و رنگ و رفته تخت ناله اي بلند سر دادند. به سمت پنجره رفت و محكم پرده هايش را كنار زد و پنجره ي دودي رنگ را گشود. تا كمر به سمت بيرون خم شد دهانش را باز كرد تا سر بچه هاي شيطان و بي فكري كه خواب و آرامش را از او ربوده بودند فرياد بكشد اما با ديدن منظره ي رو به رويش منصرف شد.

كوچه و درختان لخت و بي برگش زير پوششي از برف پنهان شده بودند... بچه هاي ريز درشت با كلاه و چكمه و شالگردن هاي رنگارنگ در كوچه بازي مي كردند. و صداي قهقهه و خنده شان تا آپارتمان كوچك او مي رسيد . دختر بچه اي از روي زمين بلند شد و كمر خود را ماليد.

با وجود اين برف حتما مدارس تعطيل شده بود...!

بچه ها هنوز جيغ مي كشيدند و مي خنديدند اما او ديگر صداي آنها را نمي شنيد سرش هم دردي نداشت همانطور كه از پنجره به بيرون خم شده بود چشمانش را بست.

" بهار خانوم... بهار... بيا ببين ستاره چه كرده... يه هويج خوشگلم بيار كه آدم برفيمون دماغ نداره...!"

 با صداي بلند خنديد و داد زد اومدم! شالگردن سفيد رنگش را دور گردن و دهانش پيچيد و در آينه نگاهي به خود كرد. تمام لباسهاي گرم داخل كمدش را پوشيده بود و اين باعث ميشد چاقتر از وزن واقعيش به نظر برسد اما چاره اي نبود... بيماري كليه اش كه از بچگي با او همراه بودند باعث شده بود هر نسيم خنكي هم بشدت بيمارش كند و سرما بخورد.

به آشپزخانه رفت و از بين هويجهاي ريز و درشت يكي را انتخاب كرد و در حاليكه تقريبا به سمت حياط مي دويد دوباره داد زد اومدم!

ستاره و سعيد حياط را روي سرشان گذاشته بودند. ستاره به جلو دويد و دستان بهار را گرفت و به طرف آدم برفي اش كشيد...!

 "مامان نگاه كن ببين چه خوشگل درست كردم."

 بهار خنديد و دستي روي سر ستاره كشيد "بيا عزيزم اينم هويج!"

ستاره دستانش را به طرف پدرش بلند كرد و با فريادي از خوشحالي گفت "خودم بذارم.. مي خوام خودم بذارم."

سعيد چشم بلندي گفت و ستاره را از زمين بلند كرد و رو به روي صورت آدم برفي گرفت و ستاره ناشيانه هويج را در صورت سفيد و گرد آدم برفي فرو كرد.

بهار در حاليكه دستهايش را از هم باز كرده بود تا ستاره را از آغوش سعيد به آغوش خودش دعوت كند گفت: قربون دخترم برم چه آدم برفي نازي... عين خودت خوشگله! سعيد مي خنديد... ستاره هم همينطور! و بهار از هردوشان خوشحالتر بود.

 

باد سردي چشمانش را از هم گشود. ستاره بين بچه هايي كه آن پايين مشغول بازي بودند به او نگاه مي كرد. صداي آرام و كودكانه اش در گوش هاي بهار پيچيد: مامان ... مامان. بيا ببين چه برفي اومده.

 سريعا صورتش را عقب كشيد و از پنجره دور شد. شال سياه رنگ پشمي اش را از روي لباس خواب آبي رنگش روي سر و شانه هايش كشيد. ستاره از انتظار متنفر بود نبايد ستاره را منتظر گذاشت.

در آپارتمان كوچكش را باز كرد و با پاي برهنه از تمام پله ها پايين دويد و خودش را از در به بيرون پرتاب كرد.

ستاره آنجا بود. با همان لبخند شيطنت بار و نگاه معصومانه اش... و بهار هميشه عاشق اين تضاد بود. بچه هاي ديگر را كنار زد ، به طرف ستاره دويد و رو به رويش زانو زد و محكم او را در آغوش كشيد. قطرات اشك مثل سيل از روي چشمان و گونه هايش روان بود.

 

ستاره نمي خنديد.

" آدم برفي...! بايد براي خوشحال كردن ستاره آدم برفي درست مي كرد. "

ستاره را از خود جدا كرد و دستهاي يخ زده اش را روي برفها كشيد. سرش را بلند كرد و به بچه هايي كه با حيرت نگاهش مي كردند گفت: معطل چي هستين؟ بياين آدم برفي درست كنيم. بياين به من كمك كنين.

هيچكس از جايش تكان نخورد... بهار به ستاره نگاه كرد. ستاره با ديدن نگاه بهار روي برفها خم شد و شروع به درست كردن گلوله اي برفي كرد و سپس سر دوستانش داد كشيد: چرا واستادين؟... مگه نشنيدين ميگه مي خواد آدم برفي درست كنه؟ بياين كمكش كنيم.

هر كدام از بچه ها يكي يكي خم و شروع به جمع كردن برف از روي زمين شدند. و بهار با خوشحالي برف هاي بيشتري را به سمت خود كشيد.

ديگر سرما معني نداشت... نگراني درباره بيماري كليه اش كاملا خنده دار به نظر مي رسيد. سر دردش انگار مربوط به سالها پيش بود... همه غم و غصه هاي يك سال گذشته به اندازه يك قرن از او دور بودند.  با همه بچه ها مي خنديد. با ستاره مي خنديد. هيچوقت انقدر احساس گرما نكرده بود. صداي ستاره در گوشهايش پيچيد... هويج... هويج مي خوايم يكي بره از خونشون هويج بياره!

و تمام پله هاي آپارتمانش كه هميشه از آنها گله داشت صاف شده بودند...و شايد او ديگر پرواز را ياد گرفته بود. و هويجهايي كه هميشه در يخچال تلنبار شده بودند...! و دوباره برگشتن پيش ستاره و آدم برفي اش ... و سعيد با آن لبخند هميشگي و صداي خنده طنين اندازش!

ديگر كوچه كوچه نبود... حياط پر خاطره ي خانه قبليش بود با آن نهال سيب كوچك گوشه حياط! ستاره را از روي زمين بلند كرد تا هويج را روي صورت آدم برفي قرار دهد. حالا ديگر آنها دوباره يك آدم برفي ساخته بودند... مثل گذشته... او سعيد و ستاره!

ستاره را در آغوش كشيد... هق هق گريه را سر داد...صورت خيس خود را به صورت نرم و لطيف ستاره مي كشيد.

ناگهان دستي ستاره را از او جدا كرد... و سيلي محكمي بر گونه هاي ستاره نواخته شد... صداي گريه ستاره در فضا پيچيد و فرياد غضب آلود زني مانند خنجر بر سينه بهار فرود آمد:

- مگه بهت نگفتم حق نداري دور و بر اين زنيكه ديوونه بگردي.

صدايش را پايين تر آورد... اما بهار هنوز حرفهايش را به وضوح مي شنيد

- ميگن از وقتي كه شوهرش و دختر كوچيكش تو يه تصادف مردن ديوونه شده...! آخه من چند بار بايد اينا رو بهت بگم!

كليه هايش از درد مي سوخت... سر درد امانش را بريده بود... پاها و دستهايش از شدت سرما بي حس شده بودند و همه غم و غصه هاي يكسال گذشته برگشته بودند سر جاي اولشان ! سرفه هاي پي در پيش شايد مژده ديدن دوباره ستاره و سعيد را مي خواستند به او بدهند...!

                                                                                          پرهون کلانتری فرد

+ نوشته شده توسط دومان در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 15:17 |

دیدار

آلبوم را باز کرد تکه های آخرین عکس باقیمانده از پری را ازلای صفحات سفید آلبوم روی میز ریخت و با دستهای لرزان شروع کرد به چیدن تکه ها کنار هم.

53 سال گذشت از روزی که با کت وشلوار سیاه و کروات راه راه سیاه و سفید کنار پری با لباس سفیدو بلند عکس گرفت آن روز روز با هم در اتاق نشته بودند و منتظر آمدن عکاس بودند.

کناره های عکس صاف و مشخص بود چهار طرف میز گذاشتشان و کادر را کامل کرد

پیراهن آبیش در عکس سفید بود جای پارگی عکس دستانشان را از هم جدا کرده بود کرواتش را و دست پری را که در دستش بود کنار هم چید

- پری گفت:پس کی می آد؟

- دستش را به آرامی فشرد و گفت: دیگه باید برسه

لباس بلند و سفید پری را به سختی درست کرد تشخیص لباس یکدست سفید کار آسانی نبود

صدای داره میاد در گوشش پیچید پری با عجله از جایش بلند شد لباس بلندش زیر پایش گیر کرد و زمین خورد هر دو خندیدند

پری هنوز داشت می خندید پیدا کردن تکه های خندان گونه هایش آسان بود 

.  دستی به موهای سفیدش که دیگر چیزی ازشان باقی نمانده بود کشید و نفس حبس شده در سینه اش را با آهی بیرون داد.

عکاس با آن جعبه بزرگ و پودر سبز رنگ که هنگام عکس گرفتن چشم را اذیت می کرد آمد

ایستاده بودند و به هم نگاه می کردند

-  حاضرید؟؟... 1     2    " یه لحظه صبر کنید" این را پری گفت

نگاهی به او انداخت عینکش را از چشمانش برداشت

-  بدون عینک خوشگل تری آخه عینک نمی ذاره ابروهات دیده شه

عینک را روی بینی اش جابجا کرد و از روی چشمانش برداشت قطرات اشک آرام آرام روی گونه هایش سر می خوردند و پایین می آمدند

13 سال پیش یک روز صبح پری دیگر از خواب بیدار نشد و او پری را با لباس بلند و سفید و تمام عکس هایش به خاک سپرد و حالا آخرین تکه باقی مانده از آخرین عکس در دستش بود

قطرات اشک روی عکس می ریخت و پخش می شد

عینکش را که در دستش گرفت....... پری کامل شد.

                                                                                          سید عماد موسوی

+ نوشته شده توسط دومان در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 15:16 |

 رو به رويش مي ايستم و گره كراواتم را محكم مي كنم.مثل كوه يخ مي ماند كه مثل يك صخره نورد سمج يك سال ونيم است دارم از ان بالا مي روم ولي به قله نمي رسم. پلاك گردنبندش را صاف مي كنم و دستش را مي گيرم.او احتياجي به حلقه نداشت وعلاقه اي به اينكه من حلقه دستم كنم.هنوز انگشتري نقره هديه بابك در دستش بود بابك عادت داشت بي بهانه هديه بخرد دوم دبيرستان بود يم كه جعبه را با يك كاغذ كه ميگفت دستورالعمل است آورد وگفت:اين براي توست. روي جعبه نوشته بود: براي نيمي از كودكي ام و همه ي نو جواني ام. بايد اول از تكه هايي كه كنارشان صاف است شروع مي كردم.تاكيد كرده بود تكه هايي كه همرنگند جدا بگذار احتمال اينكه براي يك منطقه از پازل باشند زياد است.قدم به قدم پيش مي روم آخرين تكه را هشت سال بعد جاي چشم اسب مي گذارم سفيدي اسب روي يشمي چمن جلوي قصر بيشتر به چشم مي ايد پرنسس پشت پنجره ايستاده بيرون را تماشا ميكند.فكر مي كنم تا حالا شاهزاده اي روي اسب نشسته يا نه؟ ميدهم قابش كنند حالا هم كادوي كلفتي دورش پيچيده ام مي دهم دستش و بي حرف عروسم را در حجله تنها ميگذارم. در را آرام مي بندم و مي روم پايين در كوچه با بابك قرار گل كوچيك دارم. فقط نيم ساعت مي توانيم بازي كنيم. او كه گل مي زند ماهرخ مي خندد من كه گل مي زنم ماهرخ جلوي پنجره نيست و رفته. ماهرخ و او همسايه ديوار به ديوارند و خانه ي ما رو به روي خانه انهاست. راه مدرسه تمام زندگي بود .دخترانه دو كوچه بالاتر از پسرانه. مي دانستيم چه ساعتي بيرون مي ايد پشت سرش مي رفتيم و موقع برگشتن كوچه را دور مي زديم تا حد اقل نيمي از كوچه را روبه روي او قدم برداريم. كوچه را دور مي زنم و براي اولين بار تنهايي روبه رويش در مي ايم تمام مدرسه به هم ريخته بود كه هاج و واج راه افتادم سمت خانه. خبر به مدرسه انها هم رسيده .چشمانش گرد شده جلو مي ايد مي پرسد: بابك كو؟ جواب نمي دهم همانجا مي نشيند و زار مي زند. در خانه اخرين تكه قاب پنجره را پيدا مي كنم و مي گذارم جايش منظره ي جلوي نگاه پرنسس خالي است. هنوز چمن 480 تكه اي را نچيده ام اخر حوصله اش را ندارم ماهرخ ديگر به مدرسه نمي رود و هر روز در قبرستان كسي از قبل شاخه گلي روي جوان ناكام بابك فرهمند گذاشته كتم را در مي اورم و ميكشم روي سنگ قبر عروسش را در حجله تنها گذاشته ام او در برف فرو رفته و هوا سرد است كف حياط مدرسه يخ زده دارم سر مي خورم كه مي بينم بابك دارد مي رود پايين ميدوم به سمتش او پايين تر مي رود و من تماشا مي كنم مسخ شده ام. باباي مدرسه برفها را پارو كرده داخل چاه و درش را نگذاشته زل زده به من و داد ميزند . دستانش را بالا گرفته و كمك مي خواهد چرا نفهميده بودم انگشتري او و ماهرخ جفت هم است؟  بقيه دير رسيدند .تمام جواني ام را كه چاه بلعيد به تیر روزنامه فردا فكر مي كردم حتما اين بود: دانش اموز سال اخر دبيرستان سخاوت در چاه سقوط كرد. وحتما به عنوان شاهد ماجرا با من مصاحبه مي كردند.

 

                                                                           نوشته ی : سارا محمدی

+ نوشته شده توسط دومان در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 9:27 |
داماد از ماشین خارج شد و چند دقیقه بعد با سه بسته پازل هزار قطعه ای

 پیش عروس برگشت.

- وای ! همیشه دوست داشتم چند تا از اینها داشته باشم. کار خوبی کردی !

- خودت گفته بودی که من ادم کسل کننده ای هستم.

- این حرف را نزن ! خیلی هم سرگرم کننده ای. حتما فرصت نمیکنم

 یکی از اینها را سر هم کنم !

اهی کشید . نگاهی به قیمت پشت بسته های پازل کرد و

انداختشان روی صندلی پشتی .

داماد با نیشخند گفت :

- ولی من انها را برای خودم خریدم .

- خیلی بی مزه ای !

ماه عسل کسل کننده با جور شدن اخرین پازل هزار قطعه ای به پایان رسید .

در راه برگشت از کنار فروشگاه بزرگی رد می شدند

- فکر میکنی بعد از این چند پازل بزرگ بخواهیم ؟

داماد لحظه ای پا از روی گاز برداشت و گفت :

- من که سر گنج ننشسته ام !

 

                                                                      نوشته ی : محمد علی خامه پرست

 

+ نوشته شده توسط دومان در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 18:49 |