آرامش در شب برفي
با سر و صداي بچه هاي ريز و درشتي كه در كوچه زير پنجره اش در حال بازي بودند از خواب بيدار شد. ديشب هم مانند شبهاي يك سال گذشته خوب نخوابيده بود. شبي پر از كابوس و فكر و خيال هاي ديوانه كننده. از جايش بلند شد و پاهايش را از تخت آويزان كرد. ليوان آب و قوطي استوانه اي شكل قرصهايش را برداشت و دو تا از آنها را بلعيد و جرعه اي آب نوشيد. صداي بچه ها كه مي خنديدند و فرياد مي كشيدند مثل مته اي مغزش را سوراخ كرد. كف هر دو دستش را روي گوش هايش گرفت و زير لب غريد:" چرا خفه نمي شيد . . . ! تمومش كنيد!"
صداي زير دختر بچه اي جيغي كشيد و بقيه خنديدند.
ديگر طاقتش تمام شد و چنان محكم و سريع از روي تخت بلند شد كه چوبهاي كهنه و رنگ و رفته تخت ناله اي بلند سر دادند. به سمت پنجره رفت و محكم پرده هايش را كنار زد و پنجره ي دودي رنگ را گشود. تا كمر به سمت بيرون خم شد دهانش را باز كرد تا سر بچه هاي شيطان و بي فكري كه خواب و آرامش را از او ربوده بودند فرياد بكشد اما با ديدن منظره ي رو به رويش منصرف شد.
كوچه و درختان لخت و بي برگش زير پوششي از برف پنهان شده بودند... بچه هاي ريز درشت با كلاه و چكمه و شالگردن هاي رنگارنگ در كوچه بازي مي كردند. و صداي قهقهه و خنده شان تا آپارتمان كوچك او مي رسيد . دختر بچه اي از روي زمين بلند شد و كمر خود را ماليد.
با وجود اين برف حتما مدارس تعطيل شده بود...!
بچه ها هنوز جيغ مي كشيدند و مي خنديدند اما او ديگر صداي آنها را نمي شنيد سرش هم دردي نداشت همانطور كه از پنجره به بيرون خم شده بود چشمانش را بست.
" بهار خانوم... بهار... بيا ببين ستاره چه كرده... يه هويج خوشگلم بيار كه آدم برفيمون دماغ نداره...!"
با صداي بلند خنديد و داد زد اومدم! شالگردن سفيد رنگش را دور گردن و دهانش پيچيد و در آينه نگاهي به خود كرد. تمام لباسهاي گرم داخل كمدش را پوشيده بود و اين باعث ميشد چاقتر از وزن واقعيش به نظر برسد اما چاره اي نبود... بيماري كليه اش كه از بچگي با او همراه بودند باعث شده بود هر نسيم خنكي هم بشدت بيمارش كند و سرما بخورد.
به آشپزخانه رفت و از بين هويجهاي ريز و درشت يكي را انتخاب كرد و در حاليكه تقريبا به سمت حياط مي دويد دوباره داد زد اومدم!
ستاره و سعيد حياط را روي سرشان گذاشته بودند. ستاره به جلو دويد و دستان بهار را گرفت و به طرف آدم برفي اش كشيد...!
"مامان نگاه كن ببين چه خوشگل درست كردم."
بهار خنديد و دستي روي سر ستاره كشيد "بيا عزيزم اينم هويج!"
ستاره دستانش را به طرف پدرش بلند كرد و با فريادي از خوشحالي گفت "خودم بذارم.. مي خوام خودم بذارم."
سعيد چشم بلندي گفت و ستاره را از زمين بلند كرد و رو به روي صورت آدم برفي گرفت و ستاره ناشيانه هويج را در صورت سفيد و گرد آدم برفي فرو كرد.
بهار در حاليكه دستهايش را از هم باز كرده بود تا ستاره را از آغوش سعيد به آغوش خودش دعوت كند گفت: قربون دخترم برم چه آدم برفي نازي... عين خودت خوشگله! سعيد مي خنديد... ستاره هم همينطور! و بهار از هردوشان خوشحالتر بود.
باد سردي چشمانش را از هم گشود. ستاره بين بچه هايي كه آن پايين مشغول بازي بودند به او نگاه مي كرد. صداي آرام و كودكانه اش در گوش هاي بهار پيچيد: مامان ... مامان. بيا ببين چه برفي اومده.
سريعا صورتش را عقب كشيد و از پنجره دور شد. شال سياه رنگ پشمي اش را از روي لباس خواب آبي رنگش روي سر و شانه هايش كشيد. ستاره از انتظار متنفر بود نبايد ستاره را منتظر گذاشت.
در آپارتمان كوچكش را باز كرد و با پاي برهنه از تمام پله ها پايين دويد و خودش را از در به بيرون پرتاب كرد.
ستاره آنجا بود. با همان لبخند شيطنت بار و نگاه معصومانه اش... و بهار هميشه عاشق اين تضاد بود. بچه هاي ديگر را كنار زد ، به طرف ستاره دويد و رو به رويش زانو زد و محكم او را در آغوش كشيد. قطرات اشك مثل سيل از روي چشمان و گونه هايش روان بود.
ستاره نمي خنديد.
" آدم برفي...! بايد براي خوشحال كردن ستاره آدم برفي درست مي كرد. "
ستاره را از خود جدا كرد و دستهاي يخ زده اش را روي برفها كشيد. سرش را بلند كرد و به بچه هايي كه با حيرت نگاهش مي كردند گفت: معطل چي هستين؟ بياين آدم برفي درست كنيم. بياين به من كمك كنين.
هيچكس از جايش تكان نخورد... بهار به ستاره نگاه كرد. ستاره با ديدن نگاه بهار روي برفها خم شد و شروع به درست كردن گلوله اي برفي كرد و سپس سر دوستانش داد كشيد: چرا واستادين؟... مگه نشنيدين ميگه مي خواد آدم برفي درست كنه؟ بياين كمكش كنيم.
هر كدام از بچه ها يكي يكي خم و شروع به جمع كردن برف از روي زمين شدند. و بهار با خوشحالي برف هاي بيشتري را به سمت خود كشيد.
ديگر سرما معني نداشت... نگراني درباره بيماري كليه اش كاملا خنده دار به نظر مي رسيد. سر دردش انگار مربوط به سالها پيش بود... همه غم و غصه هاي يك سال گذشته به اندازه يك قرن از او دور بودند. با همه بچه ها مي خنديد. با ستاره مي خنديد. هيچوقت انقدر احساس گرما نكرده بود. صداي ستاره در گوشهايش پيچيد... هويج... هويج مي خوايم يكي بره از خونشون هويج بياره!
و تمام پله هاي آپارتمانش كه هميشه از آنها گله داشت صاف شده بودند...و شايد او ديگر پرواز را ياد گرفته بود. و هويجهايي كه هميشه در يخچال تلنبار شده بودند...! و دوباره برگشتن پيش ستاره و آدم برفي اش ... و سعيد با آن لبخند هميشگي و صداي خنده طنين اندازش!
ديگر كوچه كوچه نبود... حياط پر خاطره ي خانه قبليش بود با آن نهال سيب كوچك گوشه حياط! ستاره را از روي زمين بلند كرد تا هويج را روي صورت آدم برفي قرار دهد. حالا ديگر آنها دوباره يك آدم برفي ساخته بودند... مثل گذشته... او سعيد و ستاره!
ستاره را در آغوش كشيد... هق هق گريه را سر داد...صورت خيس خود را به صورت نرم و لطيف ستاره مي كشيد.
ناگهان دستي ستاره را از او جدا كرد... و سيلي محكمي بر گونه هاي ستاره نواخته شد... صداي گريه ستاره در فضا پيچيد و فرياد غضب آلود زني مانند خنجر بر سينه بهار فرود آمد:
- مگه بهت نگفتم حق نداري دور و بر اين زنيكه ديوونه بگردي.
صدايش را پايين تر آورد... اما بهار هنوز حرفهايش را به وضوح مي شنيد
- ميگن از وقتي كه شوهرش و دختر كوچيكش تو يه تصادف مردن ديوونه شده...! آخه من چند بار بايد اينا رو بهت بگم!
كليه هايش از درد مي سوخت... سر درد امانش را بريده بود... پاها و دستهايش از شدت سرما بي حس شده بودند و همه غم و غصه هاي يكسال گذشته برگشته بودند سر جاي اولشان ! سرفه هاي پي در پيش شايد مژده ديدن دوباره ستاره و سعيد را مي خواستند به او بدهند...!
پرهون کلانتری فرد
+ نوشته شده توسط دومان در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت
15:17 |